تبليغاتX
 سکوت عشق سکوت عشق

سکوت عشق

سکوت میکنم تا فکر کنم


روز والنتین



روز والنتین یا والنتاین، (روز عشاق و یا روز عشق‌ورزی) عیدی در روز ۱۴ فوریه (۲۵ بهمن‌ماه و بعضی سال‌ها ۲۶ بهمن‌ماه) و در برخی فرهنگ‌ها روز ابراز عشق است.
این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتین یا خرید هدایایی مانند گل سرخ و یادگاری انجام می‌شود. سابقهٔ تاریخی روز والنتین به جشنی که به افتخار قدیس والنتین در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد.

پیشینهٔ‌ تاریخی
تاریخچه کامل و دقیق والنتین در دست نیست و آنچه از پیشینه این روز می‌دانیم با افسانه درآمیخته‌است.
امروزه کلیسای کاتولیک به این نتیجه رسیده‌است که حداقل سه قدیس به نام والنتین وجود داشته‌اند که همگی به شهادت رسیده‌اند، به همین دلیل چندین افسانه سعی در بازگوئی تاریخچه این آئین دارند.


روایت‌های مشهور

والنتین قدیس و مریدانش
در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده‌است بنام کلاودیوس دوم (Claudius II). کلودیوس عقیده داشت مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند. کلاودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. (شایان ذکر است که در آن هنگام هنوز امپراتوری روم، به آیین مسیحیت نگرویده بود و این امر تقریباً ۴۰ سال پس از دوران کلاودیوس دوم یعنی در دوران کنستانتین اول، موسوم به کنستانتین کبیر صورت گرفت). اما کشیشی به نام والنتین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. هنگامی که کلاودیوس این امر را دریافت، والنتین را دستگیر و زندانی کرد. کلاودیوس به منظور منصرف ساختن والنتین از باور خویش، به زندان و به استقبال وی شتافت و او را مورد محبت فراوان قرار داد. این در حالی بود که والنتین نیز به گونه‌ای متقابل کوشید تا کلاودیوس را به آیین مسیحیت فراخواند؛ امری که موجبات خشم امپراتور روم را فراهم ساخت و حکم به اعدام وی داد. هنگامی که والنتین در زندان به سر می‌برد، یکی از زندانبانان دختری نابینا داشت که به زندان می‌آمد به تفصیل با وَلِنتَین سخن می‌گفت و درست پیش از آن که والنتین به اعدام محکوم گردد، برای آن دختر نابینا کارتی فرستاد که بر روی آن نگاشته بود: ««از طرف والنتین ِتو» (From Your Valentine)» امضاء کرده‌است، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای والنتین مشاهده می‌شود.

افسانه دیگر حاکی از آن است که هنگامی که والنتین را به زندان افکندند، مردم برای وی یادداشت‌هایی کوچک که در لفافه پیچانده بودند و در شکافهای دیواره سلول وی جاسازی می‌کردند می‌فرستادند و او آنها را یافت و در حق آنان نیایش کرد. به دیگر سخن، بنیاد تاریخی کارت والنتین همین امر است. کشیش والنتیوس در ۱۴ فوریه ۲۷۰ میلادی (در برخی روایات ۲۶۹ و مطابق با برخی روایات دیگر ۲۷۳ بعد از میلاد) اعدام شد. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان والنتین تبدیل به نمادی برای عشق شده‌است و بدین روست که در کشورهای جهان، به ویژه کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی، مراسم روز والنتین همه ساله در ۱۴ فوریه برگزار می‌گردد.

شهرهای منسوب به والنتین قدیس
بر اساس باورهای کنونی، بقایای والنتین قدیس که در سده ۱۹ میلادی در قبرستانی باستانی در ایتالیا کشف شد هم‌اکنون در سه شهر رم، دوبلین و گلاسگو نگهداری می‌شود. بخشی از این بقایا پس از انتقال به یک تابوت طلایی توسط پاپ گرِگوری شانزدهم به کلیسای کاتولیک وایت فرایر در دوبلین پایتخت جمهوری ایرلند اهدا شد. بخش دیگری از این بقایا که گفته می‌شود شامل استخوان‌های والنتین قدیس است توسط یک خانواده متمول فرانسوی در سده نوزدهم به کلیسای فرانسیس مقدس در شهر گلاسگو در اسکاتلند منتقل شد. خارج از حلقه‌های مذهبی از مردم عادی کمتر کسی از وجود این بقایا در شهر اطلاع داشت تا اینکه در سال ۱۹۹۹ تصمیم به انتقال این بقایا به کلیسای دیگری به نام The Blessed John Duns Scotus گرفته شد. این اقدام توجه گستردهٔ رسانه‌ها و به طبع آن عموم مردم را به دنبال داشت به‌طوری که شهر گلاسگو به خاطر میزبانی والنتاین قدیس «شهر عشاق» لقب گرفت و از سال ۲۰۰۲ این شهر در روز والنتین میزبان فستیوالی به نام «فستیوال عشق» می‌باشد.

رسوم والنتین

از هدایای مرسوم در این روز هدایای شکلاتی را می‌توان نام برد.
در کشورهای اروپایی و آمریکائی دادن شکلات به عنوان هدیه روز والنتین از شهرت خاصی برخوردار است. تزئین شکلات و پختن انواع ان نیز از اداب این روز به شمار می‌رود. از نظر علمی هم ثابت شده‌است که خوردن شکلات دارك یا همان سیاه میزان عشق را در انسان بالا می‌برد البته نه مصرف بی‌رویه آن و دادن هدایای دیگری نظیر عروسک و یاهدیه ای به عنوان یادگاری از رسوم این روز میباشد .

در دیگر فرهنگ‌ها
برخی بر آنند که والنتین فراتر از سنتی غربی است که پیش از این در بسیاری کشورهای جهان موجود بوده‌است. در کشور چین، روزی مشابه والنتین موجود است که تحت عنوان «شب هفت‌ها» نامیده می‌شود. برابر با افسانه‌ای چینی، پسر گاوچران و دختر بافنده، در هفتمین روز هفتمین ماه از تقویم قمری در آسمان با یکدیگر ملاقات کردند. آخرین «شب ِهفتها» در ۳۰ اوت ۲۰۰۶ بود. روایتی دیگر از این روز با اندکی تفاوت نسبت به چین، در ژاپن نیز موجود است که از آن به عنوان «تاناباتا» یاد می‌گردد و برابر با هفتم ژوئیه تقویم خورشیدی‌ست. در کشور مصر، روز عشق دیگری موجود است که برابر با ۴ نوامبر هر سال است. در کره جنوبی، در ۱۱ دسامبر هرسال، روزی تحت عنوان «روز پـِپـِرو» موجود است که در آن زوج‌های جوان هدایایی به یکدیگر تقدیم می‌کنند.

در فرهنگ ایرانی

سپندارمذگان جشن گرامی‌داشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی است. در این روز مردان به زنان خود، با محبت هدیه می‌دادند و زنان و دختران را از کارهای روزمره معاف کرده بر تخت شاهی می‌نشاندند و از آنها اطاعت می‌کردند.
اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده‌اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمزگان بجای والنتین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود .
در عربستان سعودی
در عربستان سعودی فروش محصولات مربوط به روز والنتین مانند گل رز در روزهای نزدیک به این روز، ممنوع می‌باشد و پلیس مذهبی این کشور از مغازه داران می‌خواهد تا چنین چیزهایی را به فروش نرسانند














+ نوشته شده در شنبه 1388/11/17ساعت 9:43 توسط سامان |


 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر باهم بودن را باید جشن گرفت

 

عکس باشه برای بعد

به همه این شب یلدایی رو تبریگ میگم

 

انار و آجیل و هندوانه   یادتون نره   .....سعی کنید خوش بگذرونید

 

بلندیهای شب یلدای من باش

طلوع روشن فردای من باش

ولی فردا خدا داند کجاییم

همین حالا ..همین حالای من باش..

 

موفق و شاد باشید    ..به امید یلدایی دیگر

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت 15:18 توسط سامان |


 

حميد مصدق خرداد 1343

 

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 

 

 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

 

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 10:18 توسط سامان |


 

الهی

هر چه از تو رسد نیکوست

تو دوست منی

هر چه از دوست رسد احسان است

گله از دوست جرم است و جنایت

برای من شادی و غم یکسان است

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت 11:47 توسط سامان |


 

 

سلام  به همه اونایی که به من سر میزنن و آپ نکردن من تو بلاگ میبینن

تصمیم گرفتم دوباره بنویسم و آپ کنم

هنوز در شوک حوادث اخیر .کشته شدگان

سقوط هواپیمای مسافربری و....

خلاصه من یاد  این شعر فروغ انداخت و کماکان  دگرگون  دگرگون هستم...

 

 

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

 

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04ساعت 17:18 توسط سامان |


 

یه نفر...

 

یه جایی...

 

تمام رویاهاش تویی

 

وقتی که به تو فکر میکنه  احساس میکنه:

 

زندگی واقعا با ارزشه ...

 

پس هر وقت دلت گرفت...

 

این حقیقت رو به خاطر داشته باش ...

یه نفر...

 

یه جایی...

 

بیقرارته...

.

.

.

....اما من دلم گرفته ....

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/29ساعت 15:1 توسط سامان |


 

آخرین پست من در سال ۱۳۸۷

سال ۸۶ که اصلا سال خوبی برای من نبود

سالی پر از استرس و زیان و .....

امیدوارم سال ۸۷  سال خوبی باشد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/20ساعت 9:49 توسط سامان |


 

 

کریسمَس یا نوئل نام جشنی است در آیین مسیحیت که به منظور گرامیداشت زادروز مسيح برگزار میشود. بسیاری از اعضای کلیسای کاتولیک روم و پیروان آیین پروتستان، کریسمس را در روز 25 دسامبر جشن گرفته و بسیاری نیز آنرا در شامگاه روز 24 دسامبر برگزار میکنند. همچنین اعضای بیشتر کلیساهای ارتودوکس در سراسر دنیا نیز روز بیست و پنجم دسامبر را به عنوان عید میلاد جشن میگیرند. برخی از مسیحیان ارتودوکس در روسیه، اوکراین، سرزمین مقدس (ناحیه تاریخی فلسطین) و دیگر مکانها، به سبب پیروی از گاهشماری یولیانی، جشن کریسمس را در روز 7 ژانویه برپا میدارند. اعضای کلیسای ارامنه طبق سنت منحصر به فردی روز ششم ژانویه را به عنوان روز میلاد و همچنین روز غسل تعمید مسیح در یک روز جشن میگیرند.

ایام دوازده روزه کریسمس با سالروز میلاد مسیح در 25 دسامبر آغاز گشته و تا جشن خاج‌شویان در روز 6 ژانویه ادامه میابد. هرچند مهم‌ترین عید مذهبی در گاهشمار مسیحی، روز عید پاک ( به عنوان روز مصلوب شدن و رستاخيز عیسی) میباشد، مردم بسیاری به‌خصوص در کشورهای ایالات متحده و کانادا، کریسمس را پراهمیت‌ترین رویداد سالانه مسیحی محسوب میدارند. با وجودی که این روز، یک عید مذهبی شناخته میشود، از اوایل سده بیستم میلادی به بعد به طور گسترده به عنوان یک جشن غیر مذهبی برگزار شده و برای بیشتر مردم، این ایام به عنوان دور هم جمع شدن اقوام و دوستان و هدیه دادن به هم، شناخته میشود. کریسمس با آیین‌های ویژه‌ای به‌طور مثال آراستن درخت کریسمس، برگزار شده و شخصیتی خیالی به نام بابانوئل در آن نقشی مهم دارد.

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت 9:43 توسط سامان |


 

 

سلام دوستان عزیزم

حتما در مورد حضورم کلی تعجب کردید

جالبه که از اسفند پارسال تا الان که آبان هست من آپ نکردم  

آخه این اولین پست من در سال ۸۷ میباشد

دلیل نیومدن من تنها مشغله کاری نبود بلکه مسائلی بود که من رو از بلاگفا دور کرد

سعی میکنم زود به زود بیام

 

این متن رو تقدیم به دوستان گلم میکنم

 

 

اگر مي خواهي محال ترين اتفاق زندگيت رخ بدهد ......... باور محال بودنش را عوض كن

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/08ساعت 8:29 توسط سامان |


 

اين تصويريست وحشتناك،مرا ميترساند،ترس ازاينكه روزي در دادگاهي مشغول دفاع از عقايدم باشم ،همچنانكه امروز، و هيچ كس نفهمد كه من چه ميگويم.

 

آهاي خدا ! بس نيست اين همه آزردي مرا‌؟

تو مرا بيشتر از ظرفيتم آزموده اي،اينك من يك بيمارم،يك بيمار رواني.

آهاي خدا ! مگر در آن بهشت زيبايت ،ديوانه خانه هم داري ؟

آهاي خدا !يك تخت با ملحفه اي سفيد آماده كن.دارم به سوي بهشت تو مي آيم.

راستي ! خدا ! اونجا كه مجبور نيستم با اين سياه پوشان هميشه عزادار هم اتاق باشم.

نوع جنون ما فرق ميكند ؟! من هم اتاقي دوست ندارم.بار خدايا در آن اسارتگاه بيماران رواني،آن بهشت زيبا ،به پاداش اين همه سال وفاداري ام،به من تنهايي شيرينم را ببخش،ازين همه هياهو خسته ام.

((مدتي تظاهر ميكنيد كه مرا درك ميكنيد،تا به لايه هاي دروني ام نفوذ كنيد و بفهميد كه چرا هميشه تنهايي زيبايم را به همهء شما ترجيح داده ام،بعد كه درون پر خونم را ديديد، با شتاب فزاينده اي در زماني كوتاه از من دور مي شويد و تناه ويرانه هاي چند روز سكونت شما باقي ميماند و اندوه نفرت انگيز من. اين ظلم بزرگيست كه در حق من روا ميداريد.))

بار خدايا،يك تخت با ملحفه اي سفيد آماده كن، من هم دارم مي آيم !

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/12ساعت 9:55 توسط سامان |


 

 

 

داستان یک سفر

هزار سالگی ماه

 

 

 

من گیج شده ام

هیچ چیز سر جای خودش نیست

حتی افکار

زبانها برای رنگ کردن گوشهای تا ساعتی دیگر بریده  ُرژه می روند...

 

خوب گوش کن

صدای شر شر رنگ است که از آسمان می چکد

یک نفر دارد خدا را رنگ می کند.....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/06ساعت 9:41 توسط سامان |


 

 

 

زیباترین شعری که می خواهم برایت بسرایم

شعری است که هنوز نگفته ام...

 

سلام

امیدوارم که حال همگی خوب باشه

دوستان مرتب ایمیل یا کامنت می ذارن که چرا آپ نمی کنی

باور کنید که خیلی گرفتارم و تو شرکت کارام خیلی زیاده

 

ولی براتون یه سروده از شاعری دوست داشتنی دارم .

این  شاعر رو همه می شناسید

شاعری لبنانی به نام جبران خلیل جبران

 

 

وقتی که دست زندگی سنگین

                           و شب بی ترانه است

زمانی برای عشق و اعتماد خواهد بود

       و چقدر دست زندگی سبک خواهد شد

                                 و شب چه سان پرترانه

                  وقتی کسی بر همه چیز عاشق است

                                                       و اعتماد می ورزد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/18ساعت 9:31 توسط سامان |


 

عجب صبري خدا دارد !


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه
چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
نه طاعت ميپذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي
تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه ميديدم مشوش عارف و عامي
ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري
در اين دنياي پر افسانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و
تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من بجاي او چو بودم
يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/29ساعت 14:2 توسط سامان |


 

سلام به همه دوستان خوبم

دوستانی که فکر می کنم یکی دو هفته ای است که ازشون هیچ خبری ندارم

دلیلش هم یک خبر مهم بود

مراسم ازدواجم بود

قطعا تعجب خواهید کرد

بزودی چند تا عکس هم براتون تو بلاگ قرار می دم

اما آپ امروز من دعایی از دکتر علی شریعتی است:

 

خدایا :به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای

زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

 

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

 

به امید دیدار

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16ساعت 7:48 توسط سامان |


 

 

ملاصدرا می گوید:
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
               اما به قدر فهم تو کوچک می شود
                           و به قدر نیاز تو فرود می آید
                              و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
                                   و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
   به شرط پاکی دل
      به شرط طهارت روح
        به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
   و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
     و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
       و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
          و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
         
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/14ساعت 9:24 توسط سامان |


 

اگر زندگی را از همین امروز شروع نکنیم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد‎ 

 

اگر سفر نكنيم‎

 اگر مطالعه نكنيم

اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم

اگر به خودمان بها ندهيم‎ ‎


مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

 هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم

هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم

 مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم‏

و هر روز يك مسير را بپيماييم

اگر دچار روزمرگي شويم

اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم‎ ‎

يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم

 مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

 اگر احساسات خود را ابراز نكنيم‎ ‎

 همان احساسات سركشي كه

 موجب درخشش چشمان ما مي شود

 و دل را به تپش در مي آورد

 مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

 اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه يا عشق

 خود ناراضي هستيم

 اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نياندازيم‎ ‎

 اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم

 اگر به خودمان اجازه ندهيم‏‎ ‎

 براي يكبار هم كه شده از نصيحتي عاقلانه بگريزيم

 و در آخر اگر خدا را نبینیم ...

 بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم!‏

بياييد امروز خطر كنيم!‏

همين امروز كاري بكنيم!‏

 

اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي بشويم!‏

 شاد بودن را فراموش نكنيم!‏

 

 

قصد آپ کردن نداشتم .فقط خواستم تغییری در خودم و دوستانم ایجاد کرده باشم .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/29ساعت 9:29 توسط سامان |


 

 

خدای مهربونم 

برای هفدهم می نویسم

هفده شهریور

روزی که عزیزی را  برای همیشه از دست دادم

و در سالگردی و روز هفده شهریور دیگری هدیه ای بزرگ بهم تقدیم کردی

          بابت همه چی ممنون

من  برای از دست دادن کسی ناشکری نمی کنم چون بودن و نبودن دست توست

و ما هم روزی بی سوی تو خواهیم آمد .

 

تو گفتی که:
                      « از درد حرفی نزن!»
و من در جواب تو گفتم :
                                 «سرودن به بودن
                                                          کمک می کند.»
تو گفتی:
              «دلم غرق زخم است و
                                              زخم است و
                                                                زخم.
و شعر تو
              کار نمک می کند.»

 

 

و اینک خود خودم هستم

 

باور کن
اينکه تو هر شب
شبيه آن بختک نامعلوم
به جانم می افتی و غريب گونه
تبخاله ام می کنی
دروغ نيست!
عزيز دور
جان تمام پنجره ها
قشنگ ترين سکوتت را بشکن
بگو چگونه آمده ای؟
نترس
مردم اينجا
    همه خوابند...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/14ساعت 10:40 توسط سامان |


من برای سالها می نویسم

سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود

همیشه یکی بود  یکی نبود..

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/29ساعت 10:32 توسط سامان |


 

زنگ انشاء بود

همه دلهره و اضطراب داشتند . هر یک از دانش آموزان می خواستند به نوبت انشای خود را بخوانند

موضوع انشا این بود که :  بهترین پدر دنیا کیست

همه دانش آموزان به نوبت انشا رو می خوندن وطبق معمول همه از پدر خود به عنوان بهترین پدر

یاد می کردند

آن روز تو کلاس پسری ته کلاس بسیار آشفته بود  که مورد توجه همه بود و بالاخره نوبت به او رسید.

من فکر کردم شاید انشایی ننوشته که ناراحت است

او انشایش را  با لحنی بغض آلود اینچنین آغاز کرد:

                                                   بنام نیکی و نور

به نام او  که نور را آفرید تا جهان از ظلمت و تاریکی نجات پیدا کند

انشای من بسار متفاوت است با انشای شما دوستان .به نظر من بهترین پدر دنیا حضرت علی است

او عدالتش زبانزد تمام دنیاست

او مهربان است

او بهترین آموزگار است

او طرفدار حق است

 

گفت و گفت ........    اشک از چشمانش جاری شد

ولی اشک من اشک شوق است

چون او مراقب پدر من هم هست ..پدر من سالیان زیادی است که وجود ندارد و از دنیا رفته است

او نیست که نوازشهایش رو حس کنم

او نیست که با او به گردش بروم

او نیست ........او نیست .........

خلاء او را در زندگی حس می کنم

پدرم را در خواب دیدم که می گفت : اینجا نیکی و نور است و من در کنارش هستم

آنجا میهمانی بزرگی بر پا بود

او می خندید

.من هم دوست داشتم آنجا می بودم

باز هم می گویم : اشک من اشک شوق بود

پدرم را خیلی دوست داشتم

او بهترین بود .....بهترین

 

تفکرات کودکانه اش او را یاد  خاطرات گذشته اش انداخته بود ...

(این خاطره  واقعی یکی از دوستان مدرسه من بود)

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/06ساعت 8:57 توسط سامان |


 

 

اینقدر افسوس خوردم وقتی اون متن بسیار زیبا رو تو روزنامه خوندم

متن وصیت نامه کوروش بود که در قالب جملاتی حقیقی و به دور از ریا نوشته شده بود

فقط تنها چیزی که تونستم بگم

حیف........حیف.......حیف

چی بودیم و چی شدیم...........کجا بودیم و کجا رفتیم

افسوس...افسوس...افسوس

 

واقعا او بزرگ و جاودان بود

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 8:30 توسط سامان |


 
 
صدايي كه پايان ندارد تويي
 
اميدي كه حرمان ندارد تويي
 
درگذشت اسطوره معرفت و موسيقي رو به تمامي علاقه مندانش تسليت عرض مي كنم
 
صدايت ماندگار و اسمت جاودان است
 
 
 
 
 
خبر درگذشت این خواننده قدیمی ابتدا در رسانه های فارسی زبان
 
منتشر شد، وی از مدتها قبل به دلیل ابتلا به سرطان روده بیمار و بستری
 
بود.

نخستین آوازهای او در مجموعه گلها به کارهای او اعتبار بخشید و او را به خواننده ای محبوب در دهه های چهل و پنجاه بین مردم بدل ساخت و به علاوه راه را برای ورود خواهر بزرگترش، هایده به عالم خوانندگی نیز باز کرد.

کمی پس از انقلاب اسلامی ایران، وی به بریتانیا رفت و پس از چند سال به آمریکا مهاجرت کرد. در سال 2005 نیز در این کشور توسط جمعی از ایرانیان از وی برای 35 سال فعالیت در زمینه موسیقی سنتی و پاپ ایرانی تقدیر به عمل آمد.

از وی 35 آلبوم موسیقی منتشر شده که اغلب آنها با استقبال روبرو شده است.

 

گزارش ها حاکی است که "مهستی" خواننده مشهور ایرانی روز 25 ژوئن درگذشت. مهستی که نام اصلی اش خدیجه (افتخار) دده بالا بود در سال 1946 به دنیا آمد و روز دوشنبه در سن 60 سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سرطان فوت کرد.

مهستی کار خود را در برنامه معروف گل های رنگارنگ رادیو ملی ایران با آهنگ "آنکه دلم را برده خدایا" آغاز کرد.

گفته می شود که هایده، خواهر مهستی، کار خود را پنج سال پس از او آغاز کرد.
در طول 35 سال کار خوانندگی، مهستی آهنگ های ماندگار بسیاری اجرا کرد.


او در ماه مارس 2007 اعلام کرد که از چهار سال پیش به بیماری سرطان مبتلا شده است. او در سال های پیش از مرگ در "سنتا روزا" در کالیفرنیا با دخترش سحر و همسرش ناصر و دو فرزند دیگرش زندگی می کرد.

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/05ساعت 10:0 توسط سامان |


کاش آدمها اینقدر زرق و برق نداشتند...

کمی ساده بودند.

کمی متفکر

کمی مهربان

هرجا میری همه می خوان خودشونو ثابت کنند ... از خودم گرفته تا تمام دور و اطرافت

حتی اونایی که فقط یکبار تو خیابان می بینیش و دیگه میرن برای همیشه

نمی دونم ...

باور کنید که دیگه نمی خواستم آپ کنم ... ولی دوست داشتم گریه کنم .البته گریه من نوشتن و خواندن ...

حالا احساس سبکی می کنم .

سبک مثل یک روح

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/03/12ساعت 14:30 توسط سامان |


اول سلام می کنم به همه دوستان خوبی که هر لحظه تعدادشان بیشتر و بیشتر می شود

عذر خواهی می کنم بابت  اینکه نمی تونم سریعتر وبلاگ رو به روز کنم

راستش چند وقتی است گرفتارم ....

داشتم با خودم فکر می کردم که دیگه بلاگ رو آپ نکنم ولی وقتی تعداد نظرات و لطف دوستان رو می

بینم از کارم پشیمان می شم

در هر صورت ممنون ار اینکه به من انرژی می دید  ..

جشنواره باد بادکها که قرار بود در دو پست قبلیم قرار بدم و نشد

الان براتون می نویسم .....

 

این طرف تر                     یکی نشسته و تنها ست

آن طرف تر                         هلهله و شادی برپاست

                    جشنواره بادبادکهاست

کسی به فکر قرقره نیست

بادبادک که رفت بالا                         واسه قرقره دست تکون داد

قرقره چیزی ندید                          آخه سرش گیج می رفت

                          از بس چرخیده بود

بادبادک که رفت بالا                         قرقره از غصه لاغر و لاغرتر شد..

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/17ساعت 9:24 توسط سامان |


 

هنوز در سفرم
خیال می کنم در آب های جهان قایقی هست
و من مسافر قایق
هزاران سال است
سرود زنده ی دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم و پیش می رانم

 

اول اردیبهشت ۱۳۵۹ سالروز مرگ سهراب سپهری ، شاعر نیلوفر و شقایق، است . و در واقع ۲۷ سال

از رفتن او می گذرد و ما هنوز از طعم تصنیف در متن ادراک بی بهره هستیم .

در واقع زمانی که  من ۳۷ روزه بودم سهراب سفر دایمی خود رو شروع کرد و به دیار باقی شتافت ..

سهراب هنر مردن را خوب می دانست

سهراب هنر زندگی کردن را می دانست و مشکلات زنده ماندن را با قواعد سختی که برای خودش

نقاشی کرده بود در تصویر داشت . می دانست در جهانی که او به دنیا آمده برای زنده ماندن و آموختن

 باید هر روز مبلغی گزاف بپردازد و هر چه در نعم روز و شب شرکت کند ، بیشتر باخته است .

در ریاضت و انزوا به جستجو پرداخت ، با ملایمت و حوصله که صفت بزرگش بود به جهان چشم دوخت .

جهان با وسعتش در توان او نبود و دست های استخوانی اش نمی توانست تمام جهان را به کلمات او

پیوند زند .

فصل بهار است و شب ماهتاب              ریخته بر دشت و چمن سیم ناب

در وسط دهکده یک خانه است              خانه نه یک کلبه دیرانه است

             گوشه آن کلبه نشسته حزین                بیژن دلداده    و      اندوهگین

...

سهراب تمام زندگیش را به سفر تشبیه کرده بود و می گفت زندگی سفر کج روی ها و بی عدالتی

است ..در هر صورت سهراب خیلی زود با دنیای ادب و شعر خداحافظی کرد.

به قول مریم حیدر زاده :

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها

دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/30ساعت 10:24 توسط سامان |


 

دیشب باران شدیدی می بارید . در ساعتی که شاید همه شما خواب بودید . ولی من بیدار

بودم و باران رو از پشت پنجره تماشا می کردم .

همزمان این متن تو ذهنم نقش بست: باران بهانه است    آسمان را هوس بوسه  بر خاک است .

یه جورایی فکرم آزاد نبود و این دلیل بیدار بودنم بود

از دست بعضی ها ناراحت بودم ولی خودم  رو همیشه کنترل کردم

می گویند : وسعت هر دلی به اندازه حرفهای نگفته اوست . من هم همه چیز رو تو دلم نگه

داشتم

و همین لحظه دوباره این متن تو ذهنم نقش بست :

اگر می خواهی فریاد را بیاموزی نخست الفبای خاموشی را فرا گیر

و گوته میگه :

 دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد   سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم

شوی ...

حالا دیدید چقدر پریشانم ...

باور کنید که پست جدیدم این نبود . اینها حرف دلم بود .

پست جدیدم جشنواره بادبادک ها بود که دلم اجازه نوشتن این پست را نداشت ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/01/26ساعت 9:57 توسط سامان |