|
|
|
سکوت میکنم تا فکر کنم |
|
حميد مصدق خرداد 1343 تو به من خنديدي و نمي دانستي " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق" من به تو خنديدم
الهی هر چه از تو رسد نیکوست تو دوست منی هر چه از دوست رسد احسان است گله از دوست جرم است و جنایت برای من شادی و غم یکسان است
سلام به همه اونایی که به من سر میزنن و آپ نکردن من تو بلاگ میبینن تصمیم گرفتم دوباره بنویسم و آپ کنم هنوز در شوک حوادث اخیر .کشته شدگان سقوط هواپیمای مسافربری و.... خلاصه من یاد این شعر فروغ انداخت و کماکان دگرگون دگرگون هستم... دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است.
یه نفر... یه جایی... تمام رویاهاش تویی وقتی که به تو فکر میکنه احساس میکنه: زندگی واقعا با ارزشه ... پس هر وقت دلت گرفت... این حقیقت رو به خاطر داشته باش ... یه نفر... یه جایی... بیقرارته... . . . ....اما من دلم گرفته ....
آخرین پست من در سال ۱۳۸۷ سال ۸۶ که اصلا سال خوبی برای من نبود سالی پر از استرس و زیان و ..... امیدوارم سال ۸۷ سال خوبی باشد
کریسمَس یا نوئل نام جشنی است در آیین مسیحیت که به منظور گرامیداشت زادروز مسيح برگزار میشود. بسیاری از اعضای کلیسای کاتولیک روم و پیروان آیین پروتستان، کریسمس را در روز 25 دسامبر جشن گرفته و بسیاری نیز آنرا در شامگاه روز 24 دسامبر برگزار میکنند. همچنین اعضای بیشتر کلیساهای ارتودوکس در سراسر دنیا نیز روز بیست و پنجم دسامبر را به عنوان عید میلاد جشن میگیرند. برخی از مسیحیان ارتودوکس در روسیه، اوکراین، سرزمین مقدس (ناحیه تاریخی فلسطین) و دیگر مکانها، به سبب پیروی از گاهشماری یولیانی، جشن کریسمس را در روز 7 ژانویه برپا میدارند. اعضای کلیسای ارامنه طبق سنت منحصر به فردی روز ششم ژانویه را به عنوان روز میلاد و همچنین روز غسل تعمید مسیح در یک روز جشن میگیرند. ایام دوازده روزه کریسمس با سالروز میلاد مسیح در 25 دسامبر آغاز گشته و تا جشن خاجشویان در روز 6 ژانویه ادامه میابد. هرچند مهمترین عید مذهبی در گاهشمار مسیحی، روز عید پاک ( به عنوان روز مصلوب شدن و رستاخيز عیسی) میباشد، مردم بسیاری بهخصوص در کشورهای ایالات متحده و کانادا، کریسمس را پراهمیتترین رویداد سالانه مسیحی محسوب میدارند. با وجودی که این روز، یک عید مذهبی شناخته میشود، از اوایل سده بیستم میلادی به بعد به طور گسترده به عنوان یک جشن غیر مذهبی برگزار شده و برای بیشتر مردم، این ایام به عنوان دور هم جمع شدن اقوام و دوستان و هدیه دادن به هم، شناخته میشود. کریسمس با آیینهای ویژهای بهطور مثال آراستن درخت کریسمس، برگزار شده و شخصیتی خیالی به نام بابانوئل در آن نقشی مهم دارد.
سلام دوستان عزیزم حتما در مورد حضورم کلی تعجب کردید جالبه که از اسفند پارسال تا الان که آبان هست من آپ نکردم آخه این اولین پست من در سال ۸۷ میباشد دلیل نیومدن من تنها مشغله کاری نبود بلکه مسائلی بود که من رو از بلاگفا دور کرد سعی میکنم زود به زود بیام
این متن رو تقدیم به دوستان گلم میکنم
اگر مي خواهي محال ترين اتفاق زندگيت رخ بدهد ......... باور محال بودنش را عوض كن
اين تصويريست وحشتناك،مرا ميترساند،ترس ازاينكه روزي در دادگاهي مشغول دفاع از عقايدم باشم ،همچنانكه امروز، و هيچ كس نفهمد كه من چه ميگويم.
آهاي خدا ! بس نيست اين همه آزردي مرا؟ تو مرا بيشتر از ظرفيتم آزموده اي،اينك من يك بيمارم،يك بيمار رواني. آهاي خدا ! مگر در آن بهشت زيبايت ،ديوانه خانه هم داري ؟ آهاي خدا !يك تخت با ملحفه اي سفيد آماده كن.دارم به سوي بهشت تو مي آيم. راستي ! خدا ! اونجا كه مجبور نيستم با اين سياه پوشان هميشه عزادار هم اتاق باشم. نوع جنون ما فرق ميكند ؟! من هم اتاقي دوست ندارم.بار خدايا در آن اسارتگاه بيماران رواني،آن بهشت زيبا ،به پاداش اين همه سال وفاداري ام،به من تنهايي شيرينم را ببخش،ازين همه هياهو خسته ام. ((مدتي تظاهر ميكنيد كه مرا درك ميكنيد،تا به لايه هاي دروني ام نفوذ كنيد و بفهميد كه چرا هميشه تنهايي زيبايم را به همهء شما ترجيح داده ام،بعد كه درون پر خونم را ديديد، با شتاب فزاينده اي در زماني كوتاه از من دور مي شويد و تناه ويرانه هاي چند روز سكونت شما باقي ميماند و اندوه نفرت انگيز من. اين ظلم بزرگيست كه در حق من روا ميداريد.)) بار خدايا،يك تخت با ملحفه اي سفيد آماده كن، من هم دارم مي آيم !
داستان یک سفر هزار سالگی ماه
زیباترین شعری که می خواهم برایت بسرایم شعری است که هنوز نگفته ام... سلام امیدوارم که حال همگی خوب باشه دوستان مرتب ایمیل یا کامنت می ذارن که چرا آپ نمی کنی باور کنید که خیلی گرفتارم و تو شرکت کارام خیلی زیاده ولی براتون یه سروده از شاعری دوست داشتنی دارم . این شاعر رو همه می شناسید شاعری لبنانی به نام جبران خلیل جبران وقتی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است زمانی برای عشق و اعتماد خواهد بود و چقدر دست زندگی سبک خواهد شد و شب چه سان پرترانه وقتی کسی بر همه چیز عاشق است و اعتماد می ورزد...
عجب صبري خدا دارد !
سلام به همه دوستان خوبم دوستانی که فکر می کنم یکی دو هفته ای است که ازشون هیچ خبری ندارم دلیلش هم یک خبر مهم بود مراسم ازدواجم بود قطعا تعجب خواهید کرد بزودی چند تا عکس هم براتون تو بلاگ قرار می دم اما آپ امروز من دعایی از دکتر علی شریعتی است: خدایا :به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست داری چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت. به امید دیدار
ملاصدرا می گوید:
اگر زندگی را از همین امروز شروع نکنیم مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد اگر سفر نكنيم اگر مطالعه نكنيم اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم اگر به خودمان بها ندهيم هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم و هر روز يك مسير را بپيماييم اگر دچار روزمرگي شويم اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد اگر احساسات خود را ابراز نكنيم همان احساسات سركشي كه موجب درخشش چشمان ما مي شود و دل را به تپش در مي آورد مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نياندازيم اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم اگر به خودمان اجازه ندهيم براي يكبار هم كه شده از نصيحتي عاقلانه بگريزيم و در آخر اگر خدا را نبینیم ... بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم! بياييد امروز خطر كنيم! همين امروز كاري بكنيم! اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي بشويم! شاد بودن را فراموش نكنيم! قصد آپ کردن نداشتم .فقط خواستم تغییری در خودم و دوستانم ایجاد کرده باشم .
خدای مهربونم برای هفدهم می نویسم هفده شهریور
روزی که عزیزی را برای همیشه از دست دادم و در سالگردی و روز هفده شهریور دیگری هدیه ای بزرگ بهم تقدیم کردی بابت همه چی ممنون
من برای از دست دادن کسی ناشکری نمی کنم چون بودن و نبودن دست توست و ما هم روزی بی سوی تو خواهیم آمد .
تو گفتی که:
و اینک خود خودم هستم
من برای سالها می نویسم سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود همیشه یکی بود یکی نبود..
زنگ انشاء بود همه دلهره و اضطراب داشتند . هر یک از دانش آموزان می خواستند به نوبت انشای خود را بخوانند موضوع انشا این بود که : بهترین پدر دنیا کیست همه دانش آموزان به نوبت انشا رو می خوندن وطبق معمول همه از پدر خود به عنوان بهترین پدر یاد می کردند آن روز تو کلاس پسری ته کلاس بسیار آشفته بود که مورد توجه همه بود و بالاخره نوبت به او رسید. من فکر کردم شاید انشایی ننوشته که ناراحت است او انشایش را با لحنی بغض آلود اینچنین آغاز کرد: بنام نیکی و نور به نام او که نور را آفرید تا جهان از ظلمت و تاریکی نجات پیدا کند انشای من بسار متفاوت است با انشای شما دوستان .به نظر من بهترین پدر دنیا حضرت علی است او عدالتش زبانزد تمام دنیاست او مهربان است او بهترین آموزگار است او طرفدار حق است گفت و گفت ........ اشک از چشمانش جاری شد ولی اشک من اشک شوق است چون او مراقب پدر من هم هست ..پدر من سالیان زیادی است که وجود ندارد و از دنیا رفته است او نیست که نوازشهایش رو حس کنم او نیست که با او به گردش بروم او نیست ........او نیست ......... خلاء او را در زندگی حس می کنم پدرم را در خواب دیدم که می گفت : اینجا نیکی و نور است و من در کنارش هستم آنجا میهمانی بزرگی بر پا بود او می خندید .من هم دوست داشتم آنجا می بودم باز هم می گویم : اشک من اشک شوق بود پدرم را خیلی دوست داشتم او بهترین بود .....بهترین تفکرات کودکانه اش او را یاد خاطرات گذشته اش انداخته بود ... (این خاطره واقعی یکی از دوستان مدرسه من بود)
اینقدر افسوس خوردم وقتی اون متن بسیار زیبا رو تو روزنامه خوندم متن وصیت نامه کوروش بود که در قالب جملاتی حقیقی و به دور از ریا نوشته شده بود فقط تنها چیزی که تونستم بگم حیف........حیف.......حیف چی بودیم و چی شدیم...........کجا بودیم و کجا رفتیم افسوس...افسوس...افسوس واقعا او بزرگ و جاودان بود
نخستین آوازهای او در مجموعه گلها به کارهای او اعتبار بخشید و او را به خواننده ای محبوب در دهه های چهل و پنجاه بین مردم بدل ساخت و به علاوه راه را برای ورود خواهر بزرگترش، هایده به عالم خوانندگی نیز باز کرد. کمی پس از انقلاب اسلامی ایران، وی به بریتانیا رفت و پس از چند سال به آمریکا مهاجرت کرد. در سال 2005 نیز در این کشور توسط جمعی از ایرانیان از وی برای 35 سال فعالیت در زمینه موسیقی سنتی و پاپ ایرانی تقدیر به عمل آمد. از وی 35 آلبوم موسیقی منتشر شده که اغلب آنها با استقبال روبرو شده است. گزارش ها حاکی است که "مهستی" خواننده مشهور ایرانی روز 25 ژوئن درگذشت. مهستی که نام اصلی اش خدیجه (افتخار) دده بالا بود در سال 1946 به دنیا آمد و روز دوشنبه در سن 60 سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سرطان فوت کرد.
کاش آدمها اینقدر زرق و برق نداشتند... کمی ساده بودند. کمی متفکر کمی مهربان هرجا میری همه می خوان خودشونو ثابت کنند ... از خودم گرفته تا تمام دور و اطرافت حتی اونایی که فقط یکبار تو خیابان می بینیش و دیگه میرن برای همیشه نمی دونم ... باور کنید که دیگه نمی خواستم آپ کنم ... ولی دوست داشتم گریه کنم .البته گریه من نوشتن و خواندن ... حالا احساس سبکی می کنم . سبک مثل یک روح
اول سلام می کنم به همه دوستان خوبی که هر لحظه تعدادشان بیشتر و بیشتر می شود
عذر خواهی می کنم بابت اینکه نمی تونم سریعتر وبلاگ رو به روز کنم راستش چند وقتی است گرفتارم .... داشتم با خودم فکر می کردم که دیگه بلاگ رو آپ نکنم ولی وقتی تعداد نظرات و لطف دوستان رو می بینم از کارم پشیمان می شم در هر صورت ممنون ار اینکه به من انرژی می دید .. جشنواره باد بادکها که قرار بود در دو پست قبلیم قرار بدم و نشد الان براتون می نویسم ..... این طرف تر یکی نشسته و تنها ست آن طرف تر هلهله و شادی برپاست جشنواره بادبادکهاست کسی به فکر قرقره نیست بادبادک که رفت بالا واسه قرقره دست تکون داد قرقره چیزی ندید آخه سرش گیج می رفت از بس چرخیده بود بادبادک که رفت بالا قرقره از غصه لاغر و لاغرتر شد..
هنوز در سفرم
اول اردیبهشت ۱۳۵۹ سالروز مرگ سهراب سپهری ، شاعر نیلوفر و شقایق، است . و در واقع ۲۷ سال از رفتن او می گذرد و ما هنوز از طعم تصنیف در متن ادراک بی بهره هستیم . در واقع زمانی که من ۳۷ روزه بودم سهراب سفر دایمی خود رو شروع کرد و به دیار باقی شتافت .. سهراب هنر مردن را خوب می دانست سهراب هنر زندگی کردن را می دانست و مشکلات زنده ماندن را با قواعد سختی که برای خودش نقاشی کرده بود در تصویر داشت . می دانست در جهانی که او به دنیا آمده برای زنده ماندن و آموختن باید هر روز مبلغی گزاف بپردازد و هر چه در نعم روز و شب شرکت کند ، بیشتر باخته است . در ریاضت و انزوا به جستجو پرداخت ، با ملایمت و حوصله که صفت بزرگش بود به جهان چشم دوخت . جهان با وسعتش در توان او نبود و دست های استخوانی اش نمی توانست تمام جهان را به کلمات او پیوند زند . فصل بهار است و شب ماهتاب ریخته بر دشت و چمن سیم ناب در وسط دهکده یک خانه است خانه نه یک کلبه دیرانه است گوشه آن کلبه نشسته حزین بیژن دلداده و اندوهگین ... سهراب تمام زندگیش را به سفر تشبیه کرده بود و می گفت زندگی سفر کج روی ها و بی عدالتی است ..در هر صورت سهراب خیلی زود با دنیای ادب و شعر خداحافظی کرد. به قول مریم حیدر زاده : کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود.
دیشب باران شدیدی می بارید . در ساعتی که شاید همه شما خواب بودید . ولی من بیدار بودم و باران رو از پشت پنجره تماشا می کردم . همزمان این متن تو ذهنم نقش بست: باران بهانه است آسمان را هوس بوسه بر خاک است . یه جورایی فکرم آزاد نبود و این دلیل بیدار بودنم بود از دست بعضی ها ناراحت بودم ولی خودم رو همیشه کنترل کردم می گویند : وسعت هر دلی به اندازه حرفهای نگفته اوست . من هم همه چیز رو تو دلم نگه داشتم و همین لحظه دوباره این متن تو ذهنم نقش بست : اگر می خواهی فریاد را بیاموزی نخست الفبای خاموشی را فرا گیر و گوته میگه : دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی ... حالا دیدید چقدر پریشانم ... باور کنید که پست جدیدم این نبود . اینها حرف دلم بود . پست جدیدم جشنواره بادبادک ها بود که دلم اجازه نوشتن این پست را نداشت ...
سلام این سلام اولین سلام من در سال ۱۳۸۶ می باشد . امروز داشتم به این یکسالی که همانند یک قطار اومد و رفت فکر می کردم .قطاری که مسیری یکطرفه داره و هرگز به عقب نمی آید ..واقعا یک لحظه حس عجیبی داشتم..تمام موهای بدنم سیخ شد و سرم سوت کشید . گذشت این سال برای من که همانند یه خواب بود. فروردین برای من خوب شروع شد ..گشت و گذار در سواحل خلیج و شروع سال جدید در تاریکی و خاموشی شب آن هم کنارساحل خلیج فارس . واقعا خوب بود . این رو هم بگم که این هم همانند یک خواب شیرین و گذرا بود . خدا رحمت کند آنهایی که سال گذشته در جمع ما بودند ولی درسال جدید دیگه خبری ازشون نیست آری . آنها هم به سفری ابدی قدم گذاشته اند . خوابی شیرین و همیشگی وجاودانتنها نکته منفی در آغاز سال اینکه دلم خیلی گرفته بود . دیوان حافظ رو از یاد نبرده بودم گویا حافظ هم دلش گرفته بود و بغضش ترکید . خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست ...................... تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست از لبت شیر روان بود که من میگفتم ...................... این شکر گرد و نمکدان تو بی چیزی نیست جان درازی تو بادا که یقین میدانم ........................... در کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق ...............................ایدل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت.................ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست درد عشق ار چه دل از خلق نهان میدارد حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست
بنام خداوند روح و قلم حقیقت نگار وجود و علم خدایی که داننده رازهاست نخستین سر آغاز آغازهاست سلام به همه دوستان خوبم به دوستانی که همیشه به بنده لطف داشتند . دیشب همزمان با خاموش شدن آماج ترقه و سر و صداها و در لحظاتی که همه خسته از جشن شب چهارشنبه سوری بودند و همه تهی از شادی و نور بودند من هم در وجودم ۲۷ شمع را خاموش کردم تا یکسال دیگر از عمرم سپری شده باشد. اکنون ۲۷ ساله شدم .. اکنون احساس تولدی دیگر را دارم . هر چند که این شعر زیبای فروغ فرخ زاد طولانی است ولی برای من تولدی دیگر است . همه هستی من آیه تاریکیست ضمنا این آاخرین پست در سال ۱۳۸۵ می باشد.. مسافرتی کوتاه در پیش است..از تک تک دوستان که تو این چند ماهه من دلگرم کردند تشکر می کنم امید که در سال جدید داشته باشید: کردار نیک پندار نیک گفتار نیک به امید دیدار ..منتظر نظرات قشنگتون هستم دوستار شما > ارادتمند شما حمید گوهربخش
|
|