
اين تصويريست وحشتناك،مرا ميترساند،ترس ازاينكه روزي در دادگاهي مشغول دفاع از عقايدم باشم ،همچنانكه امروز، و هيچ كس نفهمد كه من چه ميگويم.
آهاي خدا ! بس نيست اين همه آزردي مرا؟
تو مرا بيشتر از ظرفيتم آزموده اي،اينك من يك بيمارم،يك بيمار رواني.
آهاي خدا ! مگر در آن بهشت زيبايت ،ديوانه خانه هم داري ؟
آهاي خدا !يك تخت با ملحفه اي سفيد آماده كن.دارم به سوي بهشت تو مي آيم.
راستي ! خدا ! اونجا كه مجبور نيستم با اين سياه پوشان هميشه عزادار هم اتاق باشم.
نوع جنون ما فرق ميكند ؟! من هم اتاقي دوست ندارم.بار خدايا در آن اسارتگاه بيماران رواني،آن بهشت زيبا ،به پاداش اين همه سال وفاداري ام،به من تنهايي شيرينم را ببخش،ازين همه هياهو خسته ام.
((مدتي تظاهر ميكنيد كه مرا درك ميكنيد،تا به لايه هاي دروني ام نفوذ كنيد و بفهميد كه چرا هميشه تنهايي زيبايم را به همهء شما ترجيح داده ام،بعد كه درون پر خونم را ديديد، با شتاب فزاينده اي در زماني كوتاه از من دور مي شويد و تناه ويرانه هاي چند روز سكونت شما باقي ميماند و اندوه نفرت انگيز من. اين ظلم بزرگيست كه در حق من روا ميداريد.))
بار خدايا،يك تخت با ملحفه اي سفيد آماده كن، من هم دارم مي آيم !
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/12/12ساعت 9:55 توسط حمید
|
داستان یک سفر
هزار سالگی ماه
من گیج شده ام
هیچ چیز سر جای خودش نیست
حتی افکار
زبانها برای رنگ کردن گوشهای تا ساعتی دیگر بریده ُرژه می روند...
خوب گوش کن
صدای شر شر رنگ است که از آسمان می چکد
یک نفر دارد خدا را رنگ می کند.....
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/12/06ساعت 9:41 توسط حمید
|
زیباترین شعری که می خواهم برایت بسرایم
شعری است که هنوز نگفته ام...
سلام
امیدوارم که حال همگی خوب باشه
دوستان مرتب ایمیل یا کامنت می ذارن که چرا آپ نمی کنی
باور کنید که خیلی گرفتارم و تو شرکت کارام خیلی زیاده
ولی براتون یه سروده از شاعری دوست داشتنی دارم .
این شاعر رو همه می شناسید
شاعری لبنانی به نام جبران خلیل جبران
وقتی که دست زندگی سنگین
و شب بی ترانه است
زمانی برای عشق و اعتماد خواهد بود
و چقدر دست زندگی سبک خواهد شد
و شب چه سان پرترانه
وقتی کسی بر همه چیز عاشق است
و اعتماد می ورزد...
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/09/18ساعت 9:31 توسط حمید
|
عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم . همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم نه طاعت ميپذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم كه ميديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد ! چرا من جاي او باشم همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من بجاي او چو بودم يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/08/29ساعت 14:2 توسط حمید
|
سلام به همه دوستان خوبم
دوستانی که فکر می کنم یکی دو هفته ای است که ازشون هیچ خبری ندارم
دلیلش هم یک خبر مهم بود
مراسم ازدواجم بود
قطعا تعجب خواهید کرد
بزودی چند تا عکس هم براتون تو بلاگ قرار می دم
اما آپ امروز من دعایی از دکتر علی شریعتی است:

خدایا :به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای
زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
به امید دیدار
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16ساعت 7:48 توسط حمید
|

ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را... به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها... چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند  مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه 1386/07/14ساعت 9:24 توسط حمید
|
اگر زندگی را از همین امروز شروع نکنیم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نكنيم
اگر مطالعه نكنيم
اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم
اگر به خودمان بها ندهيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم
هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم
و هر روز يك مسير را بپيماييم
اگر دچار روزمرگي شويم
اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم
يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نكنيم
همان احساسات سركشي كه
موجب درخشش چشمان ما مي شود
و دل را به تپش در مي آورد
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه يا عشق
خود ناراضي هستيم
اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نياندازيم
اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم
براي يكبار هم كه شده از نصيحتي عاقلانه بگريزيم
و در آخر اگر خدا را نبینیم ...
بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم!
بياييد امروز خطر كنيم!
همين امروز كاري بكنيم!
اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي بشويم!
شاد بودن را فراموش نكنيم!
قصد آپ کردن نداشتم .فقط خواستم تغییری در خودم و دوستانم ایجاد کرده باشم .
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/29ساعت 9:29 توسط حمید
|
خدای مهربونم
برای هفدهم می نویسم
هفده شهریور

روزی که عزیزی را برای همیشه از دست دادم
و در سالگردی و روز هفده شهریور دیگری هدیه ای بزرگ بهم تقدیم کردی
بابت همه چی ممنون

من برای از دست دادن کسی ناشکری نمی کنم چون بودن و نبودن دست توست
و ما هم روزی بی سوی تو خواهیم آمد .
تو گفتی که: « از درد حرفی نزن!» و من در جواب تو گفتم : «سرودن به بودن کمک می کند.» تو گفتی: «دلم غرق زخم است و زخم است و زخم. و شعر تو کار نمک می کند.»

و اینک خود خودم هستم
باور کن اينکه تو هر شب شبيه آن بختک نامعلوم به جانم می افتی و غريب گونه تبخاله ام می کنی دروغ نيست! عزيز دور جان تمام پنجره ها قشنگ ترين سکوتت را بشکن بگو چگونه آمده ای؟ نترس مردم اينجا همه خوابند...
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/14ساعت 10:40 توسط حمید
|
من برای سالها می نویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود یکی نبود..
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/05/29ساعت 10:32 توسط حمید
|
زنگ انشاء بود
همه دلهره و اضطراب داشتند . هر یک از دانش آموزان می خواستند به نوبت انشای خود را بخوانند
موضوع انشا این بود که : بهترین پدر دنیا کیست
همه دانش آموزان به نوبت انشا رو می خوندن وطبق معمول همه از پدر خود به عنوان بهترین پدر
یاد می کردند
آن روز تو کلاس پسری ته کلاس بسیار آشفته بود که مورد توجه همه بود و بالاخره نوبت به او رسید.
من فکر کردم شاید انشایی ننوشته که ناراحت است
او انشایش را با لحنی بغض آلود اینچنین آغاز کرد:
بنام نیکی و نور
به نام او که نور را آفرید تا جهان از ظلمت و تاریکی نجات پیدا کند
انشای من بسار متفاوت است با انشای شما دوستان .به نظر من بهترین پدر دنیا حضرت علی است
او عدالتش زبانزد تمام دنیاست
او مهربان است
او بهترین آموزگار است
او طرفدار حق است
گفت و گفت ........ اشک از چشمانش جاری شد
ولی اشک من اشک شوق است
چون او مراقب پدر من هم هست ..پدر من سالیان زیادی است که وجود ندارد و از دنیا رفته است
او نیست که نوازشهایش رو حس کنم
او نیست که با او به گردش بروم
او نیست ........او نیست .........
خلاء او را در زندگی حس می کنم
پدرم را در خواب دیدم که می گفت : اینجا نیکی و نور است و من در کنارش هستم
آنجا میهمانی بزرگی بر پا بود
او می خندید
.من هم دوست داشتم آنجا می بودم
باز هم می گویم : اشک من اشک شوق بود
پدرم را خیلی دوست داشتم
او بهترین بود .....بهترین
تفکرات کودکانه اش او را یاد خاطرات گذشته اش انداخته بود ...
(این خاطره واقعی یکی از دوستان مدرسه من بود)

+
نوشته شده در شنبه 1386/05/06ساعت 8:57 توسط حمید
|

اینقدر افسوس خوردم وقتی اون متن بسیار زیبا رو تو روزنامه خوندم
متن وصیت نامه کوروش بود که در قالب جملاتی حقیقی و به دور از ریا نوشته شده بود
فقط تنها چیزی که تونستم بگم
حیف........حیف.......حیف
چی بودیم و چی شدیم...........کجا بودیم و کجا رفتیم
افسوس...افسوس...افسوس

واقعا او بزرگ و جاودان بود

+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 8:30 توسط حمید
|
صدايي كه پايان ندارد تويي
اميدي كه حرمان ندارد تويي
درگذشت اسطوره معرفت و موسيقي رو به تمامي علاقه مندانش تسليت عرض مي كنم
صدايت ماندگار و اسمت جاودان است
خبر درگذشت این خواننده قدیمی ابتدا در رسانه های فارسی زبان
منتشر شد، وی از مدتها قبل به دلیل ابتلا به سرطان روده بیمار و بستری
بود.
نخستین آوازهای او در مجموعه گلها به کارهای او اعتبار بخشید و او را به خواننده ای محبوب در دهه های چهل و پنجاه بین مردم بدل ساخت و به علاوه راه را برای ورود خواهر بزرگترش، هایده به عالم خوانندگی نیز باز کرد.
کمی پس از انقلاب اسلامی ایران، وی به بریتانیا رفت و پس از چند سال به آمریکا مهاجرت کرد. در سال 2005 نیز در این کشور توسط جمعی از ایرانیان از وی برای 35 سال فعالیت در زمینه موسیقی سنتی و پاپ ایرانی تقدیر به عمل آمد.
از وی 35 آلبوم موسیقی منتشر شده که اغلب آنها با استقبال روبرو شده است.
گزارش ها حاکی است که "مهستی" خواننده مشهور ایرانی روز 25 ژوئن درگذشت. مهستی که نام اصلی اش خدیجه (افتخار) دده بالا بود در سال 1946 به دنیا آمد و روز دوشنبه در سن 60 سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سرطان فوت کرد.
مهستی کار خود را در برنامه معروف گل های رنگارنگ رادیو ملی ایران با آهنگ "آنکه دلم را برده خدایا" آغاز کرد.
گفته می شود که هایده، خواهر مهستی، کار خود را پنج سال پس از او آغاز کرد. در طول 35 سال کار خوانندگی، مهستی آهنگ های ماندگار بسیاری اجرا کرد.

او در ماه مارس 2007 اعلام کرد که از چهار سال پیش به بیماری سرطان مبتلا شده است. او در سال های پیش از مرگ در "سنتا روزا" در کالیفرنیا با دخترش سحر و همسرش ناصر و دو فرزند دیگرش زندگی می کرد.



ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/04/05ساعت 10:0 توسط حمید
|
کاش آدمها اینقدر زرق و برق نداشتند...
کمی ساده بودند.
کمی متفکر
کمی مهربان
هرجا میری همه می خوان خودشونو ثابت کنند ... از خودم گرفته تا تمام دور و اطرافت
حتی اونایی که فقط یکبار تو خیابان می بینیش و دیگه میرن برای همیشه
نمی دونم ...
باور کنید که دیگه نمی خواستم آپ کنم ... ولی دوست داشتم گریه کنم .البته گریه من نوشتن و خواندن ...
حالا احساس سبکی می کنم .
سبک مثل یک روح
+
نوشته شده در شنبه 1386/03/12ساعت 14:30 توسط حمید
|
اول سلام می کنم به همه دوستان خوبی که هر لحظه تعدادشان بیشتر و بیشتر می شود
عذر خواهی می کنم بابت اینکه نمی تونم سریعتر وبلاگ رو به روز کنم
راستش چند وقتی است گرفتارم ....
داشتم با خودم فکر می کردم که دیگه بلاگ رو آپ نکنم ولی وقتی تعداد نظرات و لطف دوستان رو می
بینم از کارم پشیمان می شم
در هر صورت ممنون ار اینکه به من انرژی می دید ..
جشنواره باد بادکها که قرار بود در دو پست قبلیم قرار بدم و نشد
الان براتون می نویسم .....
این طرف تر یکی نشسته و تنها ست
آن طرف تر هلهله و شادی برپاست
جشنواره بادبادکهاست
کسی به فکر قرقره نیست
بادبادک که رفت بالا واسه قرقره دست تکون داد
قرقره چیزی ندید آخه سرش گیج می رفت
از بس چرخیده بود
بادبادک که رفت بالا قرقره از غصه لاغر و لاغرتر شد..
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/02/17ساعت 9:24 توسط حمید
|
هنوز در سفرم خیال می کنم در آب های جهان قایقی هست و من مسافر قایق هزاران سال است سرود زنده ی دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم و پیش می رانم
اول اردیبهشت ۱۳۵۹ سالروز مرگ سهراب سپهری ، شاعر نیلوفر و شقایق، است . و در واقع ۲۷ سال
از رفتن او می گذرد و ما هنوز از طعم تصنیف در متن ادراک بی بهره هستیم .
در واقع زمانی که من ۳۷ روزه بودم سهراب سفر دایمی خود رو شروع کرد و به دیار باقی شتافت ..
سهراب هنر مردن را خوب می دانست
سهراب هنر زندگی کردن را می دانست و مشکلات زنده ماندن را با قواعد سختی که برای خودش
نقاشی کرده بود در تصویر داشت . می دانست در جهانی که او به دنیا آمده برای زنده ماندن و آموختن
باید هر روز مبلغی گزاف بپردازد و هر چه در نعم روز و شب شرکت کند ، بیشتر باخته است .
در ریاضت و انزوا به جستجو پرداخت ، با ملایمت و حوصله که صفت بزرگش بود به جهان چشم دوخت .
جهان با وسعتش در توان او نبود و دست های استخوانی اش نمی توانست تمام جهان را به کلمات او
پیوند زند .
فصل بهار است و شب ماهتاب ریخته بر دشت و چمن سیم ناب
در وسط دهکده یک خانه است خانه نه یک کلبه دیرانه است
گوشه آن کلبه نشسته حزین بیژن دلداده و اندوهگین
...
سهراب تمام زندگیش را به سفر تشبیه کرده بود و می گفت زندگی سفر کج روی ها و بی عدالتی
است ..در هر صورت سهراب خیلی زود با دنیای ادب و شعر خداحافظی کرد.
به قول مریم حیدر زاده :
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/30ساعت 10:24 توسط حمید
|
دیشب باران شدیدی می بارید . در ساعتی که شاید همه شما خواب بودید . ولی من بیدار
بودم و باران رو از پشت پنجره تماشا می کردم .
همزمان این متن تو ذهنم نقش بست: باران بهانه است آسمان را هوس بوسه بر خاک است .
یه جورایی فکرم آزاد نبود و این دلیل بیدار بودنم بود
از دست بعضی ها ناراحت بودم ولی خودم رو همیشه کنترل کردم
می گویند : وسعت هر دلی به اندازه حرفهای نگفته اوست . من هم همه چیز رو تو دلم نگه
داشتم
و همین لحظه دوباره این متن تو ذهنم نقش بست :
اگر می خواهی فریاد را بیاموزی نخست الفبای خاموشی را فرا گیر
و گوته میگه :
دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم
شوی ...
حالا دیدید چقدر پریشانم ...
باور کنید که پست جدیدم این نبود . اینها حرف دلم بود .
پست جدیدم جشنواره بادبادک ها بود که دلم اجازه نوشتن این پست را نداشت ...
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/01/26ساعت 9:57 توسط حمید
|
سلام
این سلام اولین سلام من در سال ۱۳۸۶ می باشد . امروز داشتم به این یکسالی که همانند یک
قطار اومد و رفت فکر می کردم .قطاری که مسیری یکطرفه داره و هرگز به عقب نمی آید ..واقعا یک
لحظه حس عجیبی داشتم..تمام موهای بدنم سیخ شد و سرم سوت کشید . گذشت این سال برای
من که همانند یه خواب بود.
فروردین برای من خوب شروع شد ..گشت و گذار در سواحل خلیج و شروع سال جدید در تاریکی و
خاموشی شب آن هم کنارساحل خلیج فارس . واقعا خوب بود . این رو هم بگم که این هم همانند
یک خواب شیرین و گذرا بود .
خدا رحمت کند آنهایی که سال گذشته در جمع ما بودند ولی درسال جدید دیگه خبری ازشون
نیست
آری . آنها هم به سفری ابدی قدم گذاشته اند . خوابی شیرین و همیشگی وجاودانتنها نکته منفی
در آغاز سال اینکه دلم خیلی گرفته بود .
دیوان حافظ رو از یاد نبرده بودم گویا حافظ هم دلش گرفته بود و بغضش ترکید .
خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست ...................... تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست
از لبت شیر روان بود که من میگفتم ...................... این شکر گرد و نمکدان تو بی چیزی نیست
جان درازی تو بادا که یقین میدانم ........................... در کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست
مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق ...............................ایدل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست
دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت.................ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست
درد عشق ار چه دل از خلق نهان میدارد
حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/01/12ساعت 3:17 توسط حمید
|
بنام خداوند روح و قلم حقیقت نگار وجود و علم
خدایی که داننده رازهاست نخستین سر آغاز آغازهاست
سلام به همه دوستان خوبم به دوستانی که همیشه به بنده لطف داشتند .
دیشب همزمان با خاموش شدن آماج ترقه و سر و صداها و در لحظاتی که همه خسته از جشن شب
چهارشنبه سوری بودند و همه تهی از شادی و نور بودند من هم در وجودم ۲۷ شمع را خاموش کردم
تا یکسال دیگر از عمرم سپری شده باشد.
اکنون ۲۷ ساله شدم .. اکنون احساس تولدی دیگر را دارم .
هر چند که این شعر زیبای فروغ فرخ زاد طولانی است ولی برای من تولدی دیگر است .
همه هستی من آیه تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این ایه ترا آه کشیدم آه من در این ایه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو هم آغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست دل من که به اندازه یک عشقست به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خوانند آه ... سهم من اینست سهم من اینست سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید دستهایت را دوست میدارم دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند هنوز با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آن را از محله های کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک اینه بر میگردد و بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد .
ضمنا این آاخرین پست در سال ۱۳۸۵ می باشد..
مسافرتی کوتاه در پیش است..از تک تک دوستان که تو این چند ماهه من دلگرم کردند تشکر می کنم
امید که در سال جدید داشته باشید:
کردار نیک پندار نیک گفتار نیک
به امید دیدار ..منتظر نظرات قشنگتون هستم
دوستار شما > ارادتمند شما حمید گوهربخش
+
نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/23ساعت 9:33 توسط حمید
|
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
چه دل آزارترین شد
چه دل آزارترین .
این قطعه از فریدون مشیری است ..امروز دلم خیلی باهاش بود .

+
نوشته شده در شنبه 1385/12/12ساعت 10:2 توسط حمید
|
سلام به همه دوستان خوبم
شعري كه امروز در پستم مي بينيد اصلا ربطي به حال و روحيه من ندارد...
نگي چرا افسرده اي / نگي چرا دلت گرفته؟ باور كنيد كه اين فقط يك شعر .
در من همه چی بوی جهنم می داد
تو آمدنت بهشت را می آورد
این ظاهر قصه بود و من هم ساده
تو آمدنت مرا جهنم تر کرد
از دور تو دلربا تری باور کن
این را من صاف و ساده هم فهمیدم
من با همه سادگی ام از نزدیک
پیچیدگی جهنمت را دیدم
من پایه رفتنت نبودم رفتی
تو راه به رفتنم ندادی ماندم
رفتی و پل پشت سرت نیز شکست
من فاتحه رفاقتت را خواندم
یک بار نه صد بار بگو صدها بار
من آخر قصه تو را حدس زدم
پایان تمام قصه ها معلوم است
من صفحه آخر تو را هم بلدم!
نه بی تو ککم نمی گزد باور کن
این را به تو صد بار نگفتم؟گفتم.
حالا تو برو خیال کن من هر روز با شعر به دست و پای تو می افتم
چند روزي است که خوبم بی تو
چند روز و شب است که کارم این است
کارم شده تلقین که نباشی بهتر
من چاره بیچارگی ام تلقین است
+
نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/02ساعت 8:37 توسط حمید
|
|